Favourite blogs for Claire Blogden

Iwantmorefolders:( » Once upon a time

August 04, 2010

زندگی آهسته

حالا به من می گن سیستم آنالیست اما در واقع بیشتر کامپیوتر تعمیر می کنم و بعد دو برابر زمانی اون راجع بهش گزارش باید بنویسیم
یه روزی با شبکه های کامپیوتری سر و کله می زدم
یه روزی سرپرست یه دانشگاه عیر انتفاعی بودم
یه روزی توی پلی تکنیک تهران و علم و صنعت تدریس می کردم
یه روزهایی جند ساعت می نشستم یه زبان کامپیوتری را یاد می گرفتم بعد چند هفته به خلق الله درس می دادم
یه روزی تو همین نیروگاه تحقیقاتی امیر آباد که حالا مثل لحاف ملا شده با قلاب ماهیگیری میله های سوخت را جابجا می کردم
یه روزی پدر شدم باورم شد
یه روزی تو دانشگاه شریف با ریاضیات و فیزیک کشتی می گرفتم
یه روزی دلمو زدم به دریا به یکی گفتم دوستت دارم باهاش ازدواج کردم
یه روزی تو پلی تکنیک دوستانی داشتم بهتر از آب روان
یه روزی قهرمان دوچرخه سواری کوهستان بودم مدال پشت مدال
یه روزی با رادارهای رازیت تانکهای عراقی را تو خیابونهای بصره دنبال می کردم
یه روزی دوستم تو شلمچه تو بغلم شهید شد
یه روزی تو کلاس برای چند سال شاگرد اول بودم
یه روزی تابستون که می شد از ساعت 2 سحر می رفتم سر کار 5 عصر بر می گشتم
یه روزی صبح می رفتم فوتبال بازی شب مادرم میامد تو تاریکی می بردم خونه
یه روز چند تا خواهر و برادر و پدر و مادرم با هم همگی تو یه اتاق زندگی می کردیم و خوشبخت ترین بودیم
یه روز تلویزیون که خریدیم دنیا خیلی جالب به نظر می آمد

یه روزی بچه بودم
همش تو کوچه بودم
فکر آلوچه بودم
نمی دونستم انگار
سوار مورچه بودم


May 10, 2009

nan

sometimes life is so unexpectly unpleasent , its a long time I havent update my blog but something happend that I need to talk to someone about it or I can not sleep.

many years ago I was in Kenliworth park , some kids were playing around and they found a small baby bird who apparently had fallen down from his/her nest on top of a tree , I tried to help, I put it gently in my hand and throw it up , he/she tried to fly while waving its little wings around but couldnt fly high enough to rich to the nest.

kids around me so excited and happy to see me how happy I was that it was working ! I tried so many times but failed.
then suddenly I decided to use more power to make it , I did , I throw the baby bird so strongly up but you know what happened .. the bird hit to a branch and fall down so sadly so heartbreaking down, ..

it wasnt dead but was unable to move properly , to stop kids to be unhappy I tried to pretened that the bird is so tired and will try to fly again soon later , I left the bird next to the tree and I cried slowly inside , dont know what happened next , did he/she fly again , or was cought by a wild animal or just was there until …... God knows.

that was many years ago but…
oops today I did it again….

hope this bird will fly again , ........ , I feel o miserable …...... God please help the bird , God please help me.


April 10, 2008

Simple

My life is simple
every minutes, so plain
I imagine this is not a trouble
for sure I call it a gain

every minutes perhaps is so plain
not of course a bored series like a chain
good and bad comes on turn
luck always knocks my door again and again and again

every minutes of my life is simple
every minutes of my life is a love campaign

Reza -09-04-08


October 30, 2007

Drunk

دیروز دوباره دیدمت دیواره بتونی دلم شکست
ستونهاش از هم جدا شد جداره هاش به گل نشست

مهند سا می گن که احتمالا از پایه خرابه دل من
ستوناش ارتعاش داره یه اشکالی تو کارش هست

دکترا اما می گن از ارث پدر یا مادره
دریچه هاش شاید گشاد شده ولی امیدی هست

رفیقام از دم الکی توصیه های مختلف دارند واسم
یکی می گه بزن به کوه یکی می گه بشین به بست

یکی می گه بد میاری بشین و استخاره کن
یکی تمسخر می کنه یکی می اندازه به دست

بابام که قبل از مادرم سه چار دفعه عاشق شده
می گه بابا جون پسرم نمیشه راه عشقو بست

مادرم اما نگران شده واسم هی به بابام غر می زنه
پاشو یه کاری کن واسش نمی شه اینجوری نشست

همه می خوان نبینمت شاید .... و اما..... و ....ولی
می ام دوباره دیدنت ایندفه مست مست مست

Just after Football
30-Oct-2007


October 28, 2007

Rain

مثل یک ستاره در بستر شب
یه چیزی لای موهای مشکی قشنگ تو برق میزنه
تو نگات یه برق الماسی داره شرق شرق
رعد وبرق پا می کنه تو قلب من تتق تتق جار میزنه
ابر بارونی شده نگاه من سیا شده خسته شده باز میشه بسته میشه گوله میشه بغض می کنه زار میزنه

ششم آبان اول سال تلخ هجرت
نصفه شب – دانشگاه وارویک


October 22, 2007

Narrow Hope

سرد است هوا شب شده تاریک
راهم شده چون قصه من مبهم و باریک
وای از من و از دوری و ازبی کسی و راه دراز وغم تو یاد نگاه و نفس گرم و صدای تپش قهقه تو درهمه رگهای وجودم که کند گرم دم سرد مرا آب دهد غنچه امید مرا تا که بگویم
شب می گذرد می گذرد قصه به نزدیک


برای دوست تازه ام سروش

22-Oct-2007


September 29, 2007

Empty Hope

میرود این امان دل یاد تو می ماند و بس
درد نداردم گریز نه راه پیش نه راه پس

ناله به ناله میزنم به زخمه نغمه میزنم
نوای موسقی کنون شکسته بانگ هر جرس

چو جیغ یک شکسته گچ به تخته سیاه دل
همچو هوار مرغ شب به کنج سرد یک قفس

تمام خاطرات تو به صف نشسته تا سحر
کوچ دهم از این دیار دور کنم نفس نفس

گر چه خیال من همه گریز من زعشق توست
لیک گمانه می زنم نماندم به جز هوس


My heart’s patient is all gone; your memories are all to stay
There is no way for sorrows to go , not a way to comeback

I am humming a sad song and playing a sad tune
That goes lauder of any calling sound

It sounds on my hard heart as a broken chalk when it moves painfully on a blackboard
Or like the scream of a bird in the corner of a cold cage during night

I have put your memories in a queue; I have a plan to execute by dawn
To send all of them away, step by step by the tempo of my breath

Tough I am trying to get away from your love
But I guess; I will get only an empty hope.

Reza
29Sep- 2007
Warwick University


August 28, 2007

Homeland

رنگی رنگی سیاه و سفید
عجب سفری بود
به سرزمینی که دوستی را کلنگی کرده اند
آماده برای فروش و نو سازی
رو نمای دلها را هم سنگی کرده اند

خدا را تا افق باور خود
کمی دورتر از مهر و تسبیح
برای براورده شدن حاجات
در سفره های نذری سبز و قرمز و سفید زندانی کرده اند

سیاه سیاه مشکی مشکی
در ترانه هاشان
عشق را هم رنگی کرده اند
کلام کلام گام به گام
در عشق هم مانند تعارفاتشان زرنگی کرده اند

آبی آبی صاف صاف
آسمان همان رنگی است
عشق همچنان تنها کلام قشنگی است
زمین اما رنگ دیگری دارد
زندگی بسان یک مسابقه است
نیمی پر سرعت تر از پلنگند و در سراشیبی
نیمی نحیف اما برای کسب آبرو
از روبرو به تن لباس پلنگی کرده اند

رنگی رنگی سیاه و سفید
هر چه که هست زادگاه من دوست داشتنی است
مردمانش سالهای سال همچون خود من
گاهی چنین گاهی چنان
گاهی روزمرگی گاهی زندگی کرده اند

28th Aug. 2007
Warwick University
Reza


August 06, 2007

Address

Loved this by Shajaryan

گر ز حال دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیکتر داری بگو
-

http://www.youtube.com/watch?v=YZG6mEPV5ZE&mode=related&search=


July 05, 2007

Anecdote

مـعـشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کـس حـکایتی به تصور چرا کنـند

گر چه در بیت فوق تصور رخ- معشوق همیشه در نقاب- به نظر غیر ممکن آمده است اما حافظ اشاره می کند که هر کس به تصوری این زیبایی خیال را در مینوردد.

در علوم بشری برای هر مجهولی مدلی از جواب ارائه میشود و پس از آن با طی زمان تغییراتی به این مدل داده میشود تا فهم بهتری از جواب بدست آید.گر چه مجهول -معشوق- در جمله حافظ در فضای دیگری خارج از

علوم بشری تعریف میشود و لی ذهن بشری ما گاهی مصرانه به دنبال مدلی برای پرسشهای خود است.

گاهی این مدلها چنان کودکانه اند که لبخند اولین واکنش ماست و گاهی چنان بغرنج که لبخند اولین واکنش ماست.

به عنوان مثال در مدل اتمی بوهر1913در ملکول هیدروزن الکترون در مداری دایره ای شکل به دور هسته دوران می کند

گر چه این مدل بسیار بهتر از مدلهای ارائه شده در سال 1904 توسط دانشمندان دیگر بود ولی به زودی معلوم شد که نمی تواند مدلی واقعی برای آنچه واقعا در ملکول ها اتفاق می افتد باشد و تئوریهای دیگری همچون ابر هذلولی ارائه شد.

نکته مهم در این است که حتی اگر مدلهای ارائه شده ساختار دقیقی از هندسه ملکول ارائه نداده اند ولی به سهم خود به درک بشر از ماجرای تحت جستجو کمک کرده اند.

برای من و حتما بسیاری دیگر همیشه این پرسش مطرح میشود که خداوند چه کیفیتی به –روح – داده است. لوازم و ابزار نوین علمی در صده اخیر به درک کیفیت جسم بشر و جانداران دیگر بسیار کمک کرده اند و من بر این باورم که این درک به درگاه یا حد اقل روزنه ای برای درک کیفیت روح نیز می تواند منجر شود.

در قصه ها ی قدیمی و حتی فیلمهای هالیودی روح به شکل هاله ای ابری یا شفاف و گاهی با شمایلی نزدیک به جسم آن به تصویر کشیده شده است . به عنوان مثال در هنگام مرگ روح از بدن خارج می شود و به پرواز در می آید و جالب این جاست که مثلا روح ما در این مدل در کودکی به شکل کودکی ماست و در بزرگسالی به شکلی دیگر. این روح معمولا با اجسام فیزیکی بلوکه نمی شود و میتواند از یک در بسته عبور کند. یا اگر شخص در اتاق سی سی یو در حال جان دادن است گاهی از شخص دور و گاهی به آن نزدیک می شود.

گر چه این مدل به نوع خود می تواند ما را به بیان آنچه می خواهیم به دیگران منتقل کنیم کمک کند ولی به عنوان مثال تکلیف میلونها سلول زنده ای که در بدن ما وجود دارند چه می شود؟ آیا آنها روح ندارند؟ اگر ندارند پس مفهوم زنده بودن آنها چیست ؟ اگر دارند چه شمایلی دارند؟ چه رابطه ای بین روح آنها و روح کلی ما وجود دارد. پس از مرگ ما و پرواز روح ما به جهان دیگر – سلولهای زنده ما چندین ساعتی لازم دارند تا به مرگ برسند پس آیا روح آنها جدای از روح اصلی ماست؟ در هر ساعت هزاران سلول از پوست ما می میرند و هزاران سلول جدید به وجود می آیند این روح بازی چگونه انجام میشود ؟

آیا بدن ما حامل این روح است و در رحم مادر این روح به ما دمیده میشود و هر جا که میرویم این روح را حمل می کنیم ؟ مثلا فضانوردان روح خود را به ماه می برند و می آورند؟

اگر به دین و روز رستاخیز باور داریم در مدت زمان بین مرگ و خیزش دوباره ما این روح به کجا می رود؟

گر چه در اول بحث اشاره کردم که این تصورات گاهی کودکانه است ولی دوست دارم مدلی که در ذهن خود دارم را معرفی کنم.

برای معرفی این مدل به یک مثال می پردازم .

یک ایستگاه تلویزیونی در حال پخش برنامه ای است.

صرف نظر از پیچیدگی تبدیل فرم اطلاعات (ذخیره تصویر – ارسال آن – بازگشایی کد و نمایش اطلاعات در مرحله آخر ) گیرنده ما که معمولا تلویزیون است به ما امکان دیدن آن برنامه را میدهد. این تلویزیون می تواند بسیار پیشرفته مثلا دارای قابلیت ذخیره سازی تصویر – نمایش گرافیک با وضوح بالا یا یک تلویزیون معمولی یا سیاه و سفید باشد. گاهی حتی یک رادیو می تواند تنها صدای آن برنامه ارسالی را برای ما پخش کند .

ما می توانیم این گیرنده را در اتوموبیل خود قرار دهیم و به هر جا ببریم و در عین حال برنامه را مشاهده کنیم . می توانیم انرا برای مدتی خاموش کنیم و دوباره روشن کنیم و ادامه همه کانال را مشاهده کنیم. می توانیم تلویزیون را از دره به پایین پرت کنیم بدون آنکه به سیگنال هیچ صدمه ای وارد کنیم . و اگر آنرا دوباره تعمیر کردیم حتی با قطعات دیگر که کار مشابه ای انجام میدهند دوباره امکان دیدن برنامه برای ما امکان پذیر می گردد.

شاید سیگنال خلقت تنها یک سیگنال بسیار پر اطلاعات باشد و هر موجودی به فراخور پیشرفتگی در گیرنده خود قسمتی از آنرا آشکار کند ( شاید انسان کاملترین گیرنده به همانند همان تلویزیون پیشرفته است و مثلا مورچه تنها به مثابه یک رادیو و سنگ تنها یک آشکار ساز پارازیت باشد) . شاید هر یک از سلولهای ما و هر یک از مولکولهای ما و هر یک از اجزا آنها نیز قسمتی از این سیگنال را دریافت می کنند (هر یک روحی مجزا دارند) و شاید هر یک از- آنها گیرنده که نه بلکه حالتی از خود سیگنالند -

عالم همه اوست و وجهه اوست و هر موجودی بیانگر وجهی از آن وچهه است.

مثالی دیگر تخیلی دیگر

تلویزیون در جلوی ما دارد برنامه ای را پخش می کند ما چنان سرگرم مشاهده برنامه ایم که به مکانیزم آن توجه نمی کنیم . فرض کنیم آنقدر سرعت پردازش چشم ما زیاد شود که ببینیم در هر ثانیه 24 فریم مختلف نشان داده میشود که هر یک تنها یک اسلاید است.

فرض کنیم آنقدر سرعت پردازش چشم ما بیشتر شود که ببینیم برای نمایش هر اسلاید نیز تنها یک نور الکترونی نقطه به نقطه حرکت می کند و به هر نقطه رنگ مخصوصی میدهد از کنار هم چیدن نقطه ها خط و از کنار هم چیدن خطوط یک اسلاید ایجاد میشود. پس تمام آن نمایش تنها حاصل حرکت سریع یک بیم نورانی الکترونی است و کندی پردازش چشم و مغز ما به ما این توهم دیدن فیلم و لذت انرا اعطا می کند.

راستی چرا به جهان هستی اینگونه نگاه نکنیم – شاید تمام عالم تنها حاصل خلقت ذره ذره آن بصورت حرکت یک جزء پویاست(تا حرکت را چه تعریف کنیم) و کندی ما آنرا مرکب می بیند . آیا خداوند که آگاه به تمام ذرات عالم است نیز لحظه به لحظه تمام ذرات عالم را اینگونه خلق نمی کند.آیا وقتی اینشتین متوجه شد که در ملکول ذرات مدام خلق و نابود میشوند به این نیندیشده بود که بین دو خلق متوالی آن ذره فاصله ای به بلندای خلق شدن تمام ذرات دیگر عالم وجود دارد؟

*سوره غافر آیه 68: «هو الذی یحیی و یمیت فاذا قضی امراً فانما یقول له کن فیکون»؛ او کسی است که زنده می کند و می میراند و هنگامی که کاری را مقرر کند تنها به آن می گوید: موجود باش. بی درنگ موجود می شود.

Reza

5th July-2007

Warwick University


May 03, 2007

Wish


کاش می تونستم که چو گیسوی تو آشفته شم
مثل چشات قصه بشم سینه به سینه همه جا گفته شم
کاش می تونستم مثل لبخند تو
ساده بشم غنچه بشم از غم خود باز بشم بر دل تو بسته شم
کاش می تونستم پیش تو بمونم
با غم تو گریه بشم های بشم هوی بشم اشک بشم آب بشم جوی بشم دریا و رودخونه یشم ابر بشم بارون بشم هی ببارم غمهاتو شرشر بشورم
بر لب تو خنده شم

Reza
University of Warwick 03/05/07


April 13, 2007

Sold

فروختم
آنچه را که تو نتوانی خرید
نه تو نه هیچ خریداری

نه لباسم بود به بهانه ی نانی
نه شرافتم بود به لحظه ای شادمانی
و نه خانه ام به بهای ارزانی

نه فروشنده ام نه سوداگر
نه با پول حریصی ورزیده ام
نه با فروش کسی با سیاست در آمیخته ام

آبرویم را فروختم
نه به مفت
نه به هنگفت

تنها
باشکستن دلی
به تنهایی

Friday.13.04.2007
Warwick University


April 03, 2007

40

وفتی که چل شدم
------------

موهایم را رنگ کردم
یک رنگ تقریبا قشنگ
سفید ی ها را محو کردم
آئینه” در بهت میزند لبخند”

هم من میدانم و هم او
چرا که آشنا هستیم پس از سالها نگاه رو در رو
ولی نه او می داند و نه من
که چه می خواهد دلم از این ترفند!

در امتداد افق پوست شکسته ام
تک تک موهایم راگرفته به رنگ بسته ام
اگر به تکرار جوانی دل خوش کرده ام- امری عادی است
ولی اگر از آنچه هستم ناخشنودم – چه سود از این بگیر و ببند؟

بر فراز خلیج فارس
سوم فروردین 1386

shahrjerdi


November 15, 2006

Wish

تو سبک به وزن کاهی
بی گناهی

من چه سنگین مثل کوهم
انگاری آفت زده به قلب و روحم

من دلم میخواد کمی سبکتر از کوه باشم
نمی خوام زمخت و بی روح باشم

شنیدم که بعضی ها از یه کاهی کوه می سازند
تو سراغ داری کسی از یه کوهی کاه بسازه؟
منو تو آتشفشان ذوب بکنه تو قلب من چاه بسازه
این همه سنگ سیاهو توی چاه قایم بکنه
یا که پودرم بکنه شنهای راه راه بسازه یه شکل دلخواه بسازه
تو سراغ داری کسی خراب و خوردم بکنه ؟
یه چیز قشنگ و تازه خوشگل و ماه بسازه


November 08, 2006

Riddle

تشنه گر آب نباشد به چه می اندیشد؟
خسته گر خواب نباشد به چه می اندیشد؟
من اگر با تو نباشم به تو می اندیشم
خوب پیداست که من هیچ نمی اندیشم


November 06, 2006

Yasaman

اولش اصلا اسمش یاسمن نبود حتی مسلمان هم نبود فقط به خدا اعتقاد داشت و توی کلاسهای ترویج عقاید مسیحی یه جایی دنبال پیدا کردن جواب سوالهای خودش بودآخه این گروههای مسیحی دست به هر کاری میزنند تا مسیحیت را ترویج کنند مثلا یادمه اوایل که آمده بودم لندن با یکی از دوستان قدیمی رفتیم کلیسای ایرانیان و پدر روحانی اونجا به خوبی فارسی صحبت می کرد چرا که یازده سال در ایران اقامت کرده بود . اینجا هم در دانشگاه وارویک تعدادی مبلغان انگلیسی هسنتد که به زبانهای مختلف به خصوص چینی (چون بیشترین تعداد دانشجویان خارجی چینی هستند) به راحتی صحبت می کنند و انصافا هم در راه خدا و بدون هیچ حق الزحمه ای عقیده خود را ترویج می کنند که ایکاش قسمتی از هزینه هایی که در ایران صرف زیارت و نذری و این قبیل چیزها می شود صرف تبلیغ روح اساسی اعتقاد به خداوند و اثر آن در زندگی روزمره می شد

حضرت موسی هر چی برای قوم بنی اسرائیل معجزه می کرد بازگروهی بهش ایمان نمی آوردند چون مشکل اونها این بود که نمی خواستند و دنبال بهانه ای بودند که لااقل دل خود را گول بزنند در حالیکه اون که دلش باز و حقیقت طلب است به دنبال نشانه کوچکی است تا دل به آن بسپارد و به قول حافظ یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد. و یاسمن هم همینطور مسلمان شد

تابستان 2005 یک روز پرده ناف من توی فوتبال برید و قلمبه زد بیرون طوری که را ه رفتن و حتی ایستادن برام خیلی دردناک شده بود و بدتر اونکه در مملکت فخیمه ملکه تاجدار بایستی 6 ماهی توی صف انتظار ایستاد تا نوبت عمل جراحی برسد و در این مدت باید درد را فقط تحمل کرد و البته سر کار هم تعطیل بردار نیست . خلاصه با تدبیرو فکر بکر آقای رئیس ما را فرستادند ماموریت خارجه و گزارش دادیم که حادثه ای ما را بر گرفته است و بیمه کار شامل حالمان شد و نوبت 6 ماهه به یک ماه تقلیل یافت ولی همین یک ماه هم مدت کمی نبود و گاهی درد چنان لگد پرانی می کرد که نمی شد قایمش کرد

یکی از همین روزها مشغول کار بودم که یک دانشجوی چینی به نام وانگ در حالیکه یک انجیل به زبان چینی در دستش بود برای تعمیر لپ تابش مراجعه کرد و من در حالیکه طبق معمول لبخند زنان در حال بررسی مشکل بودم ناگهان درد صورتم را به هم پیچید و روی صندلی نشستم و اون متوجه شد که من مشکلی دارم و توضیح دادم که چیز خاصی نیست ولی باید عمل جراحی کنم. وقتی برگشت کامپیوترش را پس بگیره یک ظرف غذای به قول خودش مقوی چینی برام پخته بود تا دردم را ساکت کنه و همین بهانه ای شد تا ازش تشکر کنم و صحبت ما به –هر چه تشکر است برای خداوند است – الحمدلله الرب العالمین کشید

بهش گفتم – من کامپیوترت را تعمیر کردم از من تشکر کردی – گاهی یک نفر ده پوند به آدم میده آدم تا زنده است یادش نمیره – گاهی یک نفر یک بستنی برامون می خره حظ می کنیم و بهمراهش تشکر می کنیم – چرا که لذتی برده ایم و جوابش تشکر است . حالا چرا خالقی که ابزار این لذت بردن – دست ما – پوست ما – چشم ما – لب ما – گوش ما – حس ما و ادراک ما را به ما داده را فراموش می کنیم و دائم تشکر نمی کنیم گر چه در نهایت هر حظی که می بریم به سبب اوست و هر تشکری که می کنیم از اوست

لبخندی بر صورتش نقش بسته بود و گفت هیچ و قت خدا را این طور تصور نکرده بود و خداحافظی کرد

بعد از اون روز تقریبا هر روز برام غذای گیاهی پخت و آورد گر چه بعضی از اونها بد مزه بود ولی برام جالب بود که خدای من خدای همه است و این باور چه شیرین بود و هست

بعد از عمل جراحی سه هفته ای استراحت کردم و بعد که سر کار اومدم به دیدنم اومد و گفت که مادرش سه سالی است که سرطان دارد و پدرش پیغام داده که اون روزهای آخرش را در بیمارستان سر می کنه و بهتره که پایان نامه اش را نیمه کاره رها کنه و برای دیدن مادرش بره و شاید هیچ وقت دیگه هم بر نگرده ولی قبل از رفتن از من یک خواهش داره و خواهشش این بود که به یک مسجد ببرمش چرا که می خواد رسما مسلمان بشه

متاسفانه چون مسجد های شهر ما پذیرای خانمها نیستند مجبور شدیم به مسجد شیعیان بیرمنگهام برویم و از شانس ما نذری هم سرویس میشد ( مثل اینکه باید مطلبی که در اول متن راجع به نذری نوشتم را تصحیح کنم ) از من خواست یک اسم اسلامی یا ایرانی که نوشتن انگلیسیش راحت باشه براش انتخاب کنم و من هم اسمش را گذاشتم – یاسمن- چرا که یاسمن کوچولوی دیگری را می شناسم که هم خودش و هم پدر و مادرش را خیلی دوست دارم.گر چه زمانه این ابراز دوستی را به خوبی میسر نکرد

یاسمن موفق شد مادرش را دو شب قبل از خداحافظی همیشگی ملاقات کند – پایان نامه اش را هم بالاخره نوشت و برای جشن فارغ التحصیلی چند روزی با پدرش دوباره به اینجا برگشت ولی این مسلمان شدن چنان مشکلاتی براش ایجاد کرد که هر مسلمانی را کافر می کند و من وامانده در این ماجرا که مسبب تمام آن مشکلات منم

مادر و خواهرم که در حج بودند ازشان خواستم برای یاسمن دعا کنند گر چه مطمئنم کعبه در درون خانه دل ماست و ما گرد جهان می گردیم


October 25, 2006

Angel of love

آب نشانه پاکی است و شاخه زیتون نشانه صلح -کوه نشان استقامت و خورشید نشانه گرما – ماه سمبلی است برای زیبایی و آغوشی گرم نشانه ای برای امنیت.
و زن نشانه تمام اینها توام با یکدیگر و میترا نشانه صادق یک زن. سمبل راستینی از یک مادر پرکار و نشانه ای پر معنی از همسری فداکارو دوستی با صفا.
میترای عزیزم تولدت مبارک.

گر چه هیچ یک از نشانه های فوق را صادقانه در خود نمی بینم و به آن اقرار می کنم ولی امیدوارم صداقتم اندک بهانه ای باشد تا تبریکم را پذیرا باشی
تولدت مبارک


October 17, 2006

one mistake

زندگی جاده ای است با تمام خصوصیاتی که یک جاده دارد.گاهی صاف گاهی ناهموار و لغزنده گاهی مستقیم گاهی پر پیچ و خم گاهی پر از تابلوهای هشدار دهنده گاهی بدون هیچ هشداری و گاهی با هشداری نادرست .گاهی خلوت- خلوتی خوشایند برای اندیشیدن در حالی که خش خش رادیویی ما را هر از چند گاهی در زنجیره خاطره هایمان می پیچد . گاهی نواری تکراری که در پایان هر قطعه می دانیم ریتم بعدی چگونه آغاز میشود .گاهی تاریک که دید ما را محدود و فکر ما را متمرکز تر می کند گاهی روشن در زمینی هموار که تعدد اشیا ی در میدان دیدمان فکر ما را محدود میسازد. انگار که هر چه چشم سر پرکارتر است چشم دل مجالی کمتر می یابد.گاهی میتوان در راستای مستقیم این جاده فرمان زندگی را جدی نگرفت و گاهی باید دائم به چپ و راست پیچید تا از راه به بیراهه نپیوست. گاهی همسفران اوقات خوشی را انفاق می کنند تا راه دراز کوتاه اندازه کند و گاهی ملال آنان آرزوی کوتاهی راه را در دل می پروراند.گاهی تنها همسفریم و گاهی راننده و راهبر – گاهی پیاده و سبک و آهسته و پیوسته گاهی وام گرفته از تکنولوزی شتابان . گروهی در جلو یا در پشت سر به ظاهر به سوی مقصدی مشترک و گروهی کاملا در جهتی خلاف انگار که هر کس از مبدا خود ناراضی است و به مقصدی می شتابد که گروهی دیگر از آن می گریزند.گروهی همیشه در خط سبقت می شتابند و خنده دار آنانکه خط سبقت را برای خود بلوکه می کنند . گروهی با ابو قراضه یا اپل تکنولکنده ای پر گاز فشار می آورند و گروهی بر مرکبی پر زرق و برق نرم و آهسته قدم بر میدارند تا مبادا که ترک بر دارد چینی نازک پدال ناز گازشان.گاهی خودروی سیاه پوش شده ای با حلقه ای از گل از آخرین سفر شخصی ناشناس یا آشنا خبر می دهد و گاهی خودروی تزئین شده ای با شاخه های گل سرخ و بادبادکهای رنگین و به دنبالش صدای ساز و آواز از هم راه شدن دو نفر در راهی کوتاه یا دراز پیغام میدهد.گاهی جوانکی الکی خوش چنان پر شتاب از کنار ما میگذرد که تنها کلامی از یک ترانه پر سر و صدا به شکل وویینگگگ در گوش ما می پیچد و گاهی پیر مرد یا پیر زن خسته و پر احتیاطی حوصله امان را غلغلک میدهد.گروهی ویراز می دهند تا کرمهای درونشان آرامشی مستقیم یابد و گروهی خط کشی شده در حالیکه به کودک بغل دستشان اندرز می دهند تمام قوانین را محترم می شمارند.گاهی در این جاده به خاطره ای از مبدا چسبیده ایم و آنرا کش میدهیم تا شاید همانند همان کش ما را شتابان به مبدا پرتاب کند (مثل تام و جری) و گاهی تصویری تخیلی از مقصد و خاطراتی که ممکن است پیش بیاید تلویریون مغزمان را تغذیه می کندفارغ از اینکه آن مقصد خود مبدائی دیگر خواهد شد و نتها راه است که امتداد دارد.آری زندگی جاده ای است با تمام خصوصیات یک جاده و هر چند امن و ایمن خود و همسفران را به نقطه فعلی هدایت کرد ه ایم گاهی تنها یک انحراف یک غفلت یک نتیجه خستگی یک تابلوی نادرست یک چرخ معیوب یک ترمز نابهنگام یک سبقت نابجا و حتی گاهی اشتباه دیگری مرکب ما را به بیراهه پرتاب می کند. افسوس اگر در این تصادف همراه یا همراهانی قربانی شوند . آری زندگی جاده ای است .


September 14, 2006

What is next?

Last night I couldn’t sleep , the TV was off and I was staring on its black display for hours , I could see what ever I was thinking about in it’s black eye. Then the story continued in bed around this question “what do I want from life?” , to answer the question I reviewed some people’s lives to find some samples ,people came into my mind in a queue , everyone with a bit of good and a bit of not my cup of tea.


I thought perhaps I am abnormal , to keep thinking about these questions , perhaps I better shut up and enjoy life as it is ,wasting days and nights as they come , sometimes taking my chances sometimes wasting them.

Then another queue came to my mind a series of interesting bits in my life , working since I was 9 starting from 2:00 am whole summer holiday , being a volunteer in war while I was only a teenager ,holding a friend’s head on my knee until he dies from bullets , getting injured from explosions , driving a motorbike since I was 11 , driving since I was 13 , selected as the best student of my school ,working as a part time taxi driver when I was only 16.being the youngest mountain cycling champion after training days and nights in those dangerous hilly roads, Studying in the top Universities , executing shows ,and teaching in the top universities in my country ,printing books , writing poems in two languages ,getting MSc in Nuclear Engineering ,establishing a college and then drowning to its debts because of lack of justice in that country. Then working and sleeping in Pizza shops in another country, doing painting, plumbing, masonry , study abroad , study MSc again , finding better jobs , getting two nationalities ,visiting many countries , finding friends from all around the world. A series of many different experiences mixed and covered with laughs, tears, loves, pains, grief and joys.


And then the question that comes after these is : so what is next , what do I want from life. I thought, I better search the internet and I found this:
http://www.healthyplace.com/Communities/Depression/related/loss_grief_4.asp

Although it talks about grief, but indirectly told me why I am thinking about what I want from life.

It seems I have some options , the first option could be – oh, just be whatever they want you to be, be around , work , watch TV (not the dark screen of course) , enjoy some holidays and then …. , you had enough, bye bye , boa noite, お休みなさい , شب بخیر , Buenas noches, لَيْلة سَعيدة, Good night ,Goeie nag, 晚安. yes , it doesnt matter what language we speak , the last word has the same meaning.

And the last option could be (I omitted the middle options ) , do something interesting before you die , like go to Africa or in any other poor country , help people in any way you can , maybe as a teacher , a consultant or whatever they need and then die in their warm priceless tears. Life is not cheap, don’t waste it.


August 31, 2006

Sami Yusof

from http://bahareman.mihanblog.com/
-
سامي يوسف، حالا نمادي براي موسيقي مسلمانان است. وقتي آلبوم «معلم» از او به بازار آمد، خيلي‌ها نشنيده آن را رد کردند. امّا وقتي آلبومش به مصر رسيد، غوغايي به پا شد. فراتر از ستاره‌هاي ريز و درشت موسيقي مصر که در جهان عرب و حتي در عرصه بين‌المللي، صاحب جايگاه بالايي هستند. آلبوم معلم 21 هفته در صدر ماند؛ در حالي که آلبوم «عمرو دياب» ستاره معتبر موسيقي مصر در همان زمان در جايگاه دوم قرار داشت. آلبوم معلم با موسيقي فيوژن (تلفيقي) و با موسيقي شرقي و فضاي کلامي اسلامي‌اش، به سرعت به کشورهاي مسلمان راه پيدا کرد و در بسياري از اين کشورها، در صدر جدول‌هاي فروش آلبوم‌هاي موسيقي قرار گرفت. حالا آهنگ‌هاي او، مداوم در همين کافي شاپ‌هاي خودمان و مغازه‌ها به گوش مي‌رسد.

سامي يوسف که در يک خانواده ايراني با اصالت آذري به دنيا آمده، حالا به ستاره موسيقي مسلمانان تبديل شده است. با ويديو کليپ‌هاي عالي‌اش که هم خوش ساخت‌اند و هم ايده‌هاي بکري در آن‌ها هست؛ او توانسته به عنوان يک ستاره پاپ مطرح شود.

سامي يوسف که در دانشگاه منچستر، موسيقي خوانده و تزش را درباره موسيقي مقامي ارائه کرده، موسيقي را ابتدا از پدرش آموخت. پدري که آهنگساز، خواننده و شاعر است و به فرزندش موسيقي کلاسيک ايراني، موسيقي خاورميانه و موسيقي عرفاني را آموخته است.

وقتي سامي يوسف در جولاي 2003، آلبوم معلم را به بازار عرضه کرد، براي ارائه آثارش تمام دنيا را زير پا گذاشت. او در برنامه‌هاي متنوعي از کويت تا کانادا، از کوالالامپور تا قاهره و از شارجه تا لندن شرکت کرد و کلام افسون کننده و موسيقي مسحورکننده‌اش را به گوش علاقه‌مندانش رساند.

آلبوم معلم او شامل 8 آهنگ است که در آن از سازهاي ضربي مانند تومبا و پرکاشن، و سازهاي زهي از جمله کمانچه و ويولن استفاده شده است. متن اغلب ترانه‌ها در ستايش پروردگار و پيامبر اکرم است. او نواهاي معروف اسلامي را به همراه اشعار انگليسي در لفافه موسيقي فيوژن به گوش شنونده مي‌رساند و علاوه بر خلق فضاي مذهبي، روح تشنه موسيقي او را نيز سيراب مي‌کند. يوسف، اشعار انگليسي را به سبک متون عربي و فارسي مي‌خواند و از اين جهت، نمونه‌اي کاملاً منحصر به فرد است. آهنگ «الله» از او، کاملاً در اين فضا ساخته شده است.

آهنگ معلم که آلبوم اول او هم به همين نام است، با موسيقي مسحورکننده‌اش در ستايش حضرت محمد(ص) است. او در اين ترانه، هم به زبان انگليسي و هم به زبان عربي مي‌خواند تا علاوه بر تلفيقي بودن آهنگ اثر، در کلام نيز اين تجربه تلفيقي بي‌نظير و منحصر به فرد را خلق کند.

تنظيم ساده اثر را، هم آوايي گروه کر همراهي مي‌کند. آهنگ‌هاي «MEDITATION» و «غار حرا» و خالق نيز شنونده را به همين فضاها مي‌برند. آهنگ «يا مصطفي» با سازبندي متفاوت‌اش، به سبک آهنگ‌هاي عربي اجرا شده و آهنگ «تضرع» به سان تواشيح‌هاي معروف اجرا مي‌شود و فضاي التماس بنده به درگاه الهي را به خوبي منتقل مي‌کند.

download his mp3 files from this link.

http://www.tebyan.net/MAAREFESLAMI/85/05/HTML/RASOL85-SOUND.HTM