August 04, 2010

زندگی آهسته

حالا به من می گن سیستم آنالیست اما در واقع بیشتر کامپیوتر تعمیر می کنم و بعد دو برابر زمانی اون راجع بهش گزارش باید بنویسیم
یه روزی با شبکه های کامپیوتری سر و کله می زدم
یه روزی سرپرست یه دانشگاه عیر انتفاعی بودم
یه روزی توی پلی تکنیک تهران و علم و صنعت تدریس می کردم
یه روزهایی جند ساعت می نشستم یه زبان کامپیوتری را یاد می گرفتم بعد چند هفته به خلق الله درس می دادم
یه روزی تو همین نیروگاه تحقیقاتی امیر آباد که حالا مثل لحاف ملا شده با قلاب ماهیگیری میله های سوخت را جابجا می کردم
یه روزی پدر شدم باورم شد
یه روزی تو دانشگاه شریف با ریاضیات و فیزیک کشتی می گرفتم
یه روزی دلمو زدم به دریا به یکی گفتم دوستت دارم باهاش ازدواج کردم
یه روزی تو پلی تکنیک دوستانی داشتم بهتر از آب روان
یه روزی قهرمان دوچرخه سواری کوهستان بودم مدال پشت مدال
یه روزی با رادارهای رازیت تانکهای عراقی را تو خیابونهای بصره دنبال می کردم
یه روزی دوستم تو شلمچه تو بغلم شهید شد
یه روزی تو کلاس برای چند سال شاگرد اول بودم
یه روزی تابستون که می شد از ساعت 2 سحر می رفتم سر کار 5 عصر بر می گشتم
یه روزی صبح می رفتم فوتبال بازی شب مادرم میامد تو تاریکی می بردم خونه
یه روز چند تا خواهر و برادر و پدر و مادرم با هم همگی تو یه اتاق زندگی می کردیم و خوشبخت ترین بودیم
یه روز تلویزیون که خریدیم دنیا خیلی جالب به نظر می آمد

یه روزی بچه بودم
همش تو کوچه بودم
فکر آلوچه بودم
نمی دونستم انگار
سوار مورچه بودم


May 10, 2009

nan

sometimes life is so unexpectly unpleasent , its a long time I havent update my blog but something happend that I need to talk to someone about it or I can not sleep.

many years ago I was in Kenliworth park , some kids were playing around and they found a small baby bird who apparently had fallen down from his/her nest on top of a tree , I tried to help, I put it gently in my hand and throw it up , he/she tried to fly while waving its little wings around but couldnt fly high enough to rich to the nest.

kids around me so excited and happy to see me how happy I was that it was working ! I tried so many times but failed.
then suddenly I decided to use more power to make it , I did , I throw the baby bird so strongly up but you know what happened .. the bird hit to a branch and fall down so sadly so heartbreaking down, ..

it wasnt dead but was unable to move properly , to stop kids to be unhappy I tried to pretened that the bird is so tired and will try to fly again soon later , I left the bird next to the tree and I cried slowly inside , dont know what happened next , did he/she fly again , or was cought by a wild animal or just was there until …... God knows.

that was many years ago but…
oops today I did it again….

hope this bird will fly again , ........ , I feel o miserable …...... God please help the bird , God please help me.


April 10, 2008

Simple

My life is simple
every minutes, so plain
I imagine this is not a trouble
for sure I call it a gain

every minutes perhaps is so plain
not of course a bored series like a chain
good and bad comes on turn
luck always knocks my door again and again and again

every minutes of my life is simple
every minutes of my life is a love campaign

Reza -09-04-08


October 30, 2007

Drunk

دیروز دوباره دیدمت دیواره بتونی دلم شکست
ستونهاش از هم جدا شد جداره هاش به گل نشست

مهند سا می گن که احتمالا از پایه خرابه دل من
ستوناش ارتعاش داره یه اشکالی تو کارش هست

دکترا اما می گن از ارث پدر یا مادره
دریچه هاش شاید گشاد شده ولی امیدی هست

رفیقام از دم الکی توصیه های مختلف دارند واسم
یکی می گه بزن به کوه یکی می گه بشین به بست

یکی می گه بد میاری بشین و استخاره کن
یکی تمسخر می کنه یکی می اندازه به دست

بابام که قبل از مادرم سه چار دفعه عاشق شده
می گه بابا جون پسرم نمیشه راه عشقو بست

مادرم اما نگران شده واسم هی به بابام غر می زنه
پاشو یه کاری کن واسش نمی شه اینجوری نشست

همه می خوان نبینمت شاید .... و اما..... و ....ولی
می ام دوباره دیدنت ایندفه مست مست مست

Just after Football
30-Oct-2007


October 28, 2007

Rain

مثل یک ستاره در بستر شب
یه چیزی لای موهای مشکی قشنگ تو برق میزنه
تو نگات یه برق الماسی داره شرق شرق
رعد وبرق پا می کنه تو قلب من تتق تتق جار میزنه
ابر بارونی شده نگاه من سیا شده خسته شده باز میشه بسته میشه گوله میشه بغض می کنه زار میزنه

ششم آبان اول سال تلخ هجرت
نصفه شب – دانشگاه وارویک


October 22, 2007

Narrow Hope

سرد است هوا شب شده تاریک
راهم شده چون قصه من مبهم و باریک
وای از من و از دوری و ازبی کسی و راه دراز وغم تو یاد نگاه و نفس گرم و صدای تپش قهقه تو درهمه رگهای وجودم که کند گرم دم سرد مرا آب دهد غنچه امید مرا تا که بگویم
شب می گذرد می گذرد قصه به نزدیک


برای دوست تازه ام سروش

22-Oct-2007


September 29, 2007

Empty Hope

میرود این امان دل یاد تو می ماند و بس
درد نداردم گریز نه راه پیش نه راه پس

ناله به ناله میزنم به زخمه نغمه میزنم
نوای موسقی کنون شکسته بانگ هر جرس

چو جیغ یک شکسته گچ به تخته سیاه دل
همچو هوار مرغ شب به کنج سرد یک قفس

تمام خاطرات تو به صف نشسته تا سحر
کوچ دهم از این دیار دور کنم نفس نفس

گر چه خیال من همه گریز من زعشق توست
لیک گمانه می زنم نماندم به جز هوس


My heart’s patient is all gone; your memories are all to stay
There is no way for sorrows to go , not a way to comeback

I am humming a sad song and playing a sad tune
That goes lauder of any calling sound

It sounds on my hard heart as a broken chalk when it moves painfully on a blackboard
Or like the scream of a bird in the corner of a cold cage during night

I have put your memories in a queue; I have a plan to execute by dawn
To send all of them away, step by step by the tempo of my breath

Tough I am trying to get away from your love
But I guess; I will get only an empty hope.

Reza
29Sep- 2007
Warwick University


August 28, 2007

Homeland

رنگی رنگی سیاه و سفید
عجب سفری بود
به سرزمینی که دوستی را کلنگی کرده اند
آماده برای فروش و نو سازی
رو نمای دلها را هم سنگی کرده اند

خدا را تا افق باور خود
کمی دورتر از مهر و تسبیح
برای براورده شدن حاجات
در سفره های نذری سبز و قرمز و سفید زندانی کرده اند

سیاه سیاه مشکی مشکی
در ترانه هاشان
عشق را هم رنگی کرده اند
کلام کلام گام به گام
در عشق هم مانند تعارفاتشان زرنگی کرده اند

آبی آبی صاف صاف
آسمان همان رنگی است
عشق همچنان تنها کلام قشنگی است
زمین اما رنگ دیگری دارد
زندگی بسان یک مسابقه است
نیمی پر سرعت تر از پلنگند و در سراشیبی
نیمی نحیف اما برای کسب آبرو
از روبرو به تن لباس پلنگی کرده اند

رنگی رنگی سیاه و سفید
هر چه که هست زادگاه من دوست داشتنی است
مردمانش سالهای سال همچون خود من
گاهی چنین گاهی چنان
گاهی روزمرگی گاهی زندگی کرده اند

28th Aug. 2007
Warwick University
Reza


August 06, 2007

Address

Loved this by Shajaryan

گر ز حال دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیکتر داری بگو
-

http://www.youtube.com/watch?v=YZG6mEPV5ZE&mode=related&search=


July 05, 2007

Anecdote

مـعـشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کـس حـکایتی به تصور چرا کنـند

گر چه در بیت فوق تصور رخ- معشوق همیشه در نقاب- به نظر غیر ممکن آمده است اما حافظ اشاره می کند که هر کس به تصوری این زیبایی خیال را در مینوردد.

در علوم بشری برای هر مجهولی مدلی از جواب ارائه میشود و پس از آن با طی زمان تغییراتی به این مدل داده میشود تا فهم بهتری از جواب بدست آید.گر چه مجهول -معشوق- در جمله حافظ در فضای دیگری خارج از

علوم بشری تعریف میشود و لی ذهن بشری ما گاهی مصرانه به دنبال مدلی برای پرسشهای خود است.

گاهی این مدلها چنان کودکانه اند که لبخند اولین واکنش ماست و گاهی چنان بغرنج که لبخند اولین واکنش ماست.

به عنوان مثال در مدل اتمی بوهر1913در ملکول هیدروزن الکترون در مداری دایره ای شکل به دور هسته دوران می کند

گر چه این مدل بسیار بهتر از مدلهای ارائه شده در سال 1904 توسط دانشمندان دیگر بود ولی به زودی معلوم شد که نمی تواند مدلی واقعی برای آنچه واقعا در ملکول ها اتفاق می افتد باشد و تئوریهای دیگری همچون ابر هذلولی ارائه شد.

نکته مهم در این است که حتی اگر مدلهای ارائه شده ساختار دقیقی از هندسه ملکول ارائه نداده اند ولی به سهم خود به درک بشر از ماجرای تحت جستجو کمک کرده اند.

برای من و حتما بسیاری دیگر همیشه این پرسش مطرح میشود که خداوند چه کیفیتی به –روح – داده است. لوازم و ابزار نوین علمی در صده اخیر به درک کیفیت جسم بشر و جانداران دیگر بسیار کمک کرده اند و من بر این باورم که این درک به درگاه یا حد اقل روزنه ای برای درک کیفیت روح نیز می تواند منجر شود.

در قصه ها ی قدیمی و حتی فیلمهای هالیودی روح به شکل هاله ای ابری یا شفاف و گاهی با شمایلی نزدیک به جسم آن به تصویر کشیده شده است . به عنوان مثال در هنگام مرگ روح از بدن خارج می شود و به پرواز در می آید و جالب این جاست که مثلا روح ما در این مدل در کودکی به شکل کودکی ماست و در بزرگسالی به شکلی دیگر. این روح معمولا با اجسام فیزیکی بلوکه نمی شود و میتواند از یک در بسته عبور کند. یا اگر شخص در اتاق سی سی یو در حال جان دادن است گاهی از شخص دور و گاهی به آن نزدیک می شود.

گر چه این مدل به نوع خود می تواند ما را به بیان آنچه می خواهیم به دیگران منتقل کنیم کمک کند ولی به عنوان مثال تکلیف میلونها سلول زنده ای که در بدن ما وجود دارند چه می شود؟ آیا آنها روح ندارند؟ اگر ندارند پس مفهوم زنده بودن آنها چیست ؟ اگر دارند چه شمایلی دارند؟ چه رابطه ای بین روح آنها و روح کلی ما وجود دارد. پس از مرگ ما و پرواز روح ما به جهان دیگر – سلولهای زنده ما چندین ساعتی لازم دارند تا به مرگ برسند پس آیا روح آنها جدای از روح اصلی ماست؟ در هر ساعت هزاران سلول از پوست ما می میرند و هزاران سلول جدید به وجود می آیند این روح بازی چگونه انجام میشود ؟

آیا بدن ما حامل این روح است و در رحم مادر این روح به ما دمیده میشود و هر جا که میرویم این روح را حمل می کنیم ؟ مثلا فضانوردان روح خود را به ماه می برند و می آورند؟

اگر به دین و روز رستاخیز باور داریم در مدت زمان بین مرگ و خیزش دوباره ما این روح به کجا می رود؟

گر چه در اول بحث اشاره کردم که این تصورات گاهی کودکانه است ولی دوست دارم مدلی که در ذهن خود دارم را معرفی کنم.

برای معرفی این مدل به یک مثال می پردازم .

یک ایستگاه تلویزیونی در حال پخش برنامه ای است.

صرف نظر از پیچیدگی تبدیل فرم اطلاعات (ذخیره تصویر – ارسال آن – بازگشایی کد و نمایش اطلاعات در مرحله آخر ) گیرنده ما که معمولا تلویزیون است به ما امکان دیدن آن برنامه را میدهد. این تلویزیون می تواند بسیار پیشرفته مثلا دارای قابلیت ذخیره سازی تصویر – نمایش گرافیک با وضوح بالا یا یک تلویزیون معمولی یا سیاه و سفید باشد. گاهی حتی یک رادیو می تواند تنها صدای آن برنامه ارسالی را برای ما پخش کند .

ما می توانیم این گیرنده را در اتوموبیل خود قرار دهیم و به هر جا ببریم و در عین حال برنامه را مشاهده کنیم . می توانیم انرا برای مدتی خاموش کنیم و دوباره روشن کنیم و ادامه همه کانال را مشاهده کنیم. می توانیم تلویزیون را از دره به پایین پرت کنیم بدون آنکه به سیگنال هیچ صدمه ای وارد کنیم . و اگر آنرا دوباره تعمیر کردیم حتی با قطعات دیگر که کار مشابه ای انجام میدهند دوباره امکان دیدن برنامه برای ما امکان پذیر می گردد.

شاید سیگنال خلقت تنها یک سیگنال بسیار پر اطلاعات باشد و هر موجودی به فراخور پیشرفتگی در گیرنده خود قسمتی از آنرا آشکار کند ( شاید انسان کاملترین گیرنده به همانند همان تلویزیون پیشرفته است و مثلا مورچه تنها به مثابه یک رادیو و سنگ تنها یک آشکار ساز پارازیت باشد) . شاید هر یک از سلولهای ما و هر یک از مولکولهای ما و هر یک از اجزا آنها نیز قسمتی از این سیگنال را دریافت می کنند (هر یک روحی مجزا دارند) و شاید هر یک از- آنها گیرنده که نه بلکه حالتی از خود سیگنالند -

عالم همه اوست و وجهه اوست و هر موجودی بیانگر وجهی از آن وچهه است.

مثالی دیگر تخیلی دیگر

تلویزیون در جلوی ما دارد برنامه ای را پخش می کند ما چنان سرگرم مشاهده برنامه ایم که به مکانیزم آن توجه نمی کنیم . فرض کنیم آنقدر سرعت پردازش چشم ما زیاد شود که ببینیم در هر ثانیه 24 فریم مختلف نشان داده میشود که هر یک تنها یک اسلاید است.

فرض کنیم آنقدر سرعت پردازش چشم ما بیشتر شود که ببینیم برای نمایش هر اسلاید نیز تنها یک نور الکترونی نقطه به نقطه حرکت می کند و به هر نقطه رنگ مخصوصی میدهد از کنار هم چیدن نقطه ها خط و از کنار هم چیدن خطوط یک اسلاید ایجاد میشود. پس تمام آن نمایش تنها حاصل حرکت سریع یک بیم نورانی الکترونی است و کندی پردازش چشم و مغز ما به ما این توهم دیدن فیلم و لذت انرا اعطا می کند.

راستی چرا به جهان هستی اینگونه نگاه نکنیم – شاید تمام عالم تنها حاصل خلقت ذره ذره آن بصورت حرکت یک جزء پویاست(تا حرکت را چه تعریف کنیم) و کندی ما آنرا مرکب می بیند . آیا خداوند که آگاه به تمام ذرات عالم است نیز لحظه به لحظه تمام ذرات عالم را اینگونه خلق نمی کند.آیا وقتی اینشتین متوجه شد که در ملکول ذرات مدام خلق و نابود میشوند به این نیندیشده بود که بین دو خلق متوالی آن ذره فاصله ای به بلندای خلق شدن تمام ذرات دیگر عالم وجود دارد؟

*سوره غافر آیه 68: «هو الذی یحیی و یمیت فاذا قضی امراً فانما یقول له کن فیکون»؛ او کسی است که زنده می کند و می میراند و هنگامی که کاری را مقرر کند تنها به آن می گوید: موجود باش. بی درنگ موجود می شود.

Reza

5th July-2007

Warwick University


December 2017

Mo Tu We Th Fr Sa Su
Nov |  Today  |
            1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31

Search this blog

Tags

Galleries

Most recent comments

  • Reza? What did you do exactly? I don't understand! I just want to see you happy, Azadeh by Azadeh on this entry
  • So beautiful. My dear friend. don't worry. It's for you and just for you. send your boat in the rive… by Majid on this entry
  • by mitra on this entry
  • nice but sad,moving by oliver on this entry
  • Salam , Khoda biamorze Mahasti ro , age omresh be donya bood ,hatman ba in sheret ye taraneh mikhoon… by Ali on this entry

Blog archive

Loading…
RSS2.0 Atom
Not signed in
Sign in

Powered by BlogBuilder
© MMXVII